سلام
تو عطاری شما داروویی برای یه دل منتظر پیدا میشه
که برای احساس حضور یه نفر ثانیه شماری میکنه!
و ثانیه ها چه پیچیدند و سبز شدند...
و عطار مهربان
پیمان بست که همیشه
دارویی برای سبز ماندن خواهد داشت...
آنهنگام که از شکوفه های سپید درخت آلو
عکسی گرفتم به یادگار...
تمام لحظه ها ایستادند...
که چشمانت مرا در خود فرو برد...
در مداری بودیم که فقط بر ما می چرخید...
بی حرکت ما...در مرکز...
تنها فاصله ای شیشه ای بود...
دستانمان صورتهایمان...
از آن گذر کرد و ...
چه گفتی!
احساس شادی قلبی
همراه باکمی حس مبهم
ناشی از ناشناخته های آینده...
و گفتم...
سیب گلابِ من
تو را گاز خواهم زد
تا عطر ناب تو
در شریان زندگی
مستم کند...
1003بار ها شد2006 تا
و مدار میگردد...
که دیگران بر شعاع آن نشسته اند...
و ما همچنان در مرکز...
گفتی رازی را بر من آشکار کردی...
و من می دانم...
از لحظه شکفتن و جاری شدن...
دوستت دارم تا بی نهایت ابدیت!