باز باران...
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۱  

اشک ریزان سرمو در آغوشش گذاشتم و

گفتم اگه آتریسا نبود منم می رفتم...

خسته اند ازین همه دروغ و تحقیر!

داشتم فکر می کردم چند نفر مثل من

بخاطر آتریساشون نمی تونن برن...

و بعدها آتریساها چه به ما خواهند گفت!!!

و پاسخ آیا بی پاسخی خواهد بود...

 


کلمات کلیدی:
باران
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠  

اندوهگینم...

دیشب به محض اینکه صدای خداوند بزرگ است را شنیدم

بی محابا دویدم

اشک ریزان فریاد می زدم...

از سر درد...از خشم...از نفرت!!!

صدا می زدم..از عجز...از عجز...از عجز

پس چرا نمی شنود!!!

چرا...............................................

تجربه کردن چنین حسی بسیارتلخه...

گاهی خودم رو با خدا قیاس میکنم!

او مثل مادر من است

و من مادر آتریسا...

چطور می توانم نسبت به اشکهای از سر عجز آتریسا بی تفاوت باشم؟!!!

همیشه ته ته دلم می دانم که خدای من هم بی تفاوت نبوده هیچ وقت...

ولی ای کاش صدای مردم دردمند شوریده را زودتر پاسخ دهد...

ای کاش!

 


کلمات کلیدی:
چریکه تارا
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٠  

بطور اتفاقی دیدمش....

کانال ها رو بی هدف جستجو میک ردم که یکهو میخکوب شدم...

خودش بود..با همون جذبه!

همون انرژی!

سوسن تسلیمی...

از بچگی عاشقش بودم و حسم نسبت بهش نزدیک بود...

یادمه وقتی فیلم شاید وقتی دیگر رو می دیدم

تنها ٧-٨ سالم بود ولی کاملا در ذهنم هست...

دیشب فیلم چریکه تارا رو ازش دیدم

احساس می کردم چیز جدیدی کشف کردم...

یه فیلم دیگه ازسوسن!

یه حس خوب دیگه...

بدون هیچ شناختی ازش...

حین دیدن فیلمش ناخودآگاه یاد بهرام بیضایی افتادم...

با اون صورت مهربونش که درنمایش افرا اومد و به مخاطبش تعظیم کرد!

امروزکه درباره فیلم گشتم فهمیدم که کارگردانش بیضایی بوده

و دلیل این حسمو فهمیدم...

فوق العاده بود..

دیدن دوبارش در کاری که تا حالا ندیده بودم...

عاشق صلابتشم...

غرورش و نگاه خیره و مستقیمش که کاملا حرف می زنه..

حیف شد که رفت...

حیف...

و این افسوس رفت پیش بقیه افسوس های دگر!!!


کلمات کلیدی:
درک زندگی
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩  

فوق العاده است....

اینکه بتونی یه موجود زنده باهوش مهربون دوست داشتنی به دنیا بیاری!!!!

آخر حسه...

چقدر برا من جالبه آتریسای نازم

تو خیلی مهربونی...

چه جوری این میره تو وجودت...

بدون اینکه بفهمی چی هست!

لبخندهات و که نگو...

بخاطر هرچیزی که می بینی ذوق می کنی و می خندی...

دستمال کاغذی،آیفون،ساعت، فیل.....

تو برای همه چیز می خندی و بال بال می زنی تا بدستش بیاری....

حتی با انگشت های منم بازی می کنی و میخندی...

قشنگ ترش اینجاست که تو هر حالتی که هستی

وقتی بهت سلام می کنم یا برات شکلک در می آرم بازم  می خندی...

یاد سونوی ۴ماهگی بارداریم افتادم...

صورت جنینی تو رو که برای اولین بار دیدم

اونقدر ذوق کردم و گفتم سلام مامان و تو خندیدی...

اولین تماس حسی من و تو...

هیچ کس باورش نشد!!!

آترسا جونمممممم

عاشق دندونای کوچولوی نازتم!!!

اولین دندونت هفته پیش یکشنبه ١٠ بهمن درومد

و دومیش هم دو روز بعدش جوونه زد!

وای گلکم

دیدن رشد و بالندگی تو من و از خود بیخود می کنه...

روز بروز داریم پرورشت می دیم...

مراقبتت می کنیم...

آموزشت می دیم...

و همش امید درش موج می زنه...

امید دیدن به کمال رسیدنت!

عاشق کتاباتی...

عاشق فیلمهای بیبی انیشتین!

عاشق توپ بازی با بابایی وقتی میگه شوت بزن!

عاشق صدای در و انتظار برای دیدن بابایی...

عاشق فرنی تی...

عاشق ستاره کوچولوی خاله س.س

عاشق سیب دادن های بابا بزرگی

عاشق رقصیدنت با مامان بزرگی

عاشق بازی با پریسایی

عاشق خوابیدن تو تخت خواب رنگیت و دیدن عروسکهای متحرک!

دخترم

عشق و زندگی...

هیجان و امید رو باید از تو یاد گرفت!!!

تو که دیگه وارد ٨ ماهگی شدی...

وچشم بهم بذارم تولدت یک سالگیت رو باید جشن بگیریم...

آخ مامانی...

نمی دونی چه حس فوق العاده ایه وقتی میتونم مامان صدات کنم...

احساس غرور می کنم...

احساس سرزندگی...

عاشقتم آتریسای مهربون خندون من

اگه می تونستم حتما قورتت می دادم!!!!


کلمات کلیدی:
روزگار 3نفره
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤  

و ۶ماه از روزهای ٣ نفره مان گذشت...

و آنچه که به یادم هست تنها شیرینی و دلچسب بودنش است!

و چه آرام بخش که خنده های از ته دلت را در پس قهقه های آتریسا نفس می کشم...

تو لیاقت هرگونه شادی را داری که ذاتا پاک آفریده شده ای و پاک ماندی!

هر روزی که می گذرد بیشتر دلم برایت تنگ می شود...

بیشتر می خواهم با تو باشم...

بیشتر ببینمت و

بیشتر درونت حل شوم!!!

در پس هدیه نیلوفری خداوند

گویی بیشتر شناختمت

و در وجودت به درک رسیدم...

میدانم که از زاویه پریدم !

اکنون دیگر درگوشه مربع زندگی نیستم...

وارد دایره ای شدم که به سرعت می دود...

به سرعت...

و من آنرا می فهمم...

سپیدی تار مویت را می بینم!

و همین دلم را می فشارد...

سرعت گذشتن...

خطهای نوری از بهم پیوستن نقاط...

و گاهی دلم یک فریز در لحظه می خواهد...

یک مکث!

و این مکث ها را من نفس می کشم و زندگی میکنم...

با تو!!!!

تنها با تو...


کلمات کلیدی:
6ماهگی
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦  

آتریسا جانم

و تو آمدی...

مثل یک نور کوچولوی سفید و پاک...

چه ناغافل دخترکم! ٣ هفته زودتر..درست روز تولد مامان!!!

انگاری با این کارت تشکر کردی و ما هر سال

یاد این درخشش ناب رو جشن خواهیم گرفت...

( و البته طفلی بابایی که باید ٢تا هدیه در ١روز به ما بده!)

هدیه ناز خداوندی

۶ماه از رسیدن سبرت می گذره...

روزهای اول چه پر مشغله سپری شدند...

تو دخترکم کاملا آروم و بی صدا می خوابیدی...

خود خود فرشته ای و من به زور بیدارت می کردم

تا لبای ظریفت تشنه نمونن!

آتریسا اَم

انگشتای کوچولوت رو به زحمت تو دستام می گرفتم...

کشیده و بلند...

وقتی دیدمشون گفتم حتما باید پیانو یاد بگیری!

اولین ناخنت رو دایی جونت گرفت

با کلی سلام صلوات که نکنه گوشه انگشتت رو هم بگیره

نفس منم حبس تو سینه!

(آتریسا به موقع ار داییت هم می گم که واقعا عاشقته و گاهی یکهو می اد به دیدنت!)

مامانی هفتمین روز تولدت مامان بزرگینا سوزن بارونت کردن...بگیر بجه رو بده بچه رو!

دل منم بده بستونی بود توش!!!

مامان بزرگی توی گوشت نام نرگس رو به همراه اذان خواند

چون قرار بود نیمه شعبان به دنیا بیای که نیومدی وروجک شیطونکم!

آتریسا اَم

اولین خنده با صدات رو هیچ وقت یادم نمی ره!

آخرای ٢ماهگیت وقتی بابایی داشت برات شکلک در می آورد..

اون قدر ذوق کردیم که من به همه اس ام اس دادم آتریسا بلند خندید!!!

از ٣ماهگی شروع کردی یه آواز خوندن..

عاشق این کارت شدم چون می دیدم دیگه داری بیشتر از پیش

با ما ارتباط برقرار می کنی و این یه حس گرم به من می داد!

یواش یواش شروع کردی به شناختن دستای کوجولوت!

با بابایی جونی کلی می خندیدیم

چون گاهی که زل می زدی به دستات یهو دومب می خورد توی سرت

و تو هاج و واج می موندی که کی بود کی بود!!!

از ۴ماهگیت یاد گرفتی که دمرو بشی و چون نمی تونستی حرکت کنی

کلی عصبانی می شدی که به دادم برسین دستم زیرم گیر کرده!

از همین ماه شیر خشکت هم شروع شد به عنوان غذای کمکیت!

شروع کردی به شناختن آمها و گاهی یاهاشون غریبی می کردی حتی با بابابزرگی!

ولی الان عشق می کنی تا می بینیش..می پری تو بغلش!

بابایی همش میگفت وای دخملمون خجالتی نشه

زیاد ببرش بیرون نکنه اینجوری بمونه!

منم می خندیدم می دونستم درست میشه!

آتریسا عشقم

اولین فرنی رو تو ۵ماهگی خوردی...اول یه کم قیافه تو کج کردی و

بعد با ولع ادامه دادی!

الان که یاد گرفتی با هر قاشقش حام می گی ...

کتابای تقویت هوش نوزاد رو هم جلوت می گیریم...

١نگاه به کتاب می کنی ١ نگاه به ما!..شاید فکر می کنی یه جور بازیه!

عاشق اتاقتی...خیلی خوشحالم ارین بابت!

نشون می ده ترکیب رنگها رو درست انتخاب کردم...

اوایل عاشق موشت بودی ولی به مرور دوست داشتی تنوع وارد عروسکهات بشه و از

بازی با یکی خسته می شدی...

الان عاشق ستاره خاله جون س.س شدی..دمشو که می کشی ملودی آروم و زیبایی

می زنه(از لطف های خاله جونی هم به موقع برات می گم که چقدر دوست داره)

چند روزه سوپ خوردن هم شروع کردی...

خیلی بلایی آتریسا

ار همین الان سوپ بدون نمک و آبلیمو نمی خوری و من موندم چه کنم! 

یواش یواش می نشونمت و اسباب بازی هاتو می ریزم کنارت...

اینجوری احساس رضایت بیشتری داری..

یه جور حس استقلال...

وای آتریسا !!!

می میرم برای خندیدن هات...

روزی چندین بار باید حسابی از سر تا پاتو ببوسم و فشارت بدم تا آروم بشم!

و وقتی می بینم که تو با اشتیاق سقفو نگاه می کنی و می خندی و

منتظری که ادامه بدم بیشتر دیوونه ام می کنی!!!

آتریسا دخترکم تو با اومدنت دنیای رنگینی رو برامون آوردی

ارزشی که هیچ چیز دیگه ای درش پیدا نمیشه!

وقتی صدات می کنم منو نگاه می کنی ،دهن کوچولوت از ذوق باز می شه

 و دست و پا می زنی که یعنی مامانی با من بودی

پر از هیجان می شم پر از حیرت

که چطور موجودی به ظرافت تو پر از شناختنه!

پر از یادگیری...پر از اشتیاق!!!

آتریسا تو برای منی..من به دنیات آوردم...تو فرزند منی...

حس داشتن فرزند...

خداوندا...

خارق العاده است...!

کی می گه دیگه معجره ای اتفاق نیفتاد!

تو یکیش هستی..تو بطن من پرورش یافتی و الان از وجود من تغذیه می کنی!

وای دیوانه کننده است حس مکیدنت...که زندگی میگیری...که آرامش می یابی...

گاهی اشک میریزم که می بینم چقدر ضعیفی و چقدر به مراقبت احتیاج داری...

نیاز تو !

من همیشه مراقبتم...مراقب جسم و روحت...البته شاید وقتی که بزرگ شدی

رضایت نداشته باشی که زیاد متوجهت باشم!

ولی بدون عسلکم این حس از جنینیت با منه

و تا آخرین نفس هم همراهم خواهد ماند!

حس عاشقانه مادر به فرزند که با هیچ چیز تو هیچ دنیایی عوضش نمی کنم...

و اکنون می فهمم که پروردگار چه علاقه ای به مخلوقش دارد!!!!!!


کلمات کلیدی:
6 هفته دیگر
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧  

هیچ روزی مثل امروز تو دوران بارداریم احساس دلتنگی نکردم!

امروز وقتی دیدم که فقط 6هفته احتمالی دیگه

توی ناز درونم غوطه وری دلم گرفت...

می دونی آتریسا جان

مامان خیلی منتظره که زودی توی دوست داشتنی رو بغل کنه و ببوسه

ولی این احساس که هر روز با منی..درون منی..لمست می کنم

پاهای کوچولو و سفتت رو زیر پوستم اخساس می کنم...

حرکت های ناگهانیت منو به خنده وا میداره...

هر روز صبح به هم سلام می کنیم و تو شیطونی هات رو شروع می کنی...

آخ آتریسا جان

می دونی دلبرکم

از بچگی هر موقع کسی رو خیلی بیشتر از خیلی دوست داشتم

دلم می خواست یه زیپ تو دلم بود..بازش میکردم و

اون طرف رو می ذاشتم توی دلم و زیپ رو می بستم!!!

و تا همیشه پیش خودم نگهش دارم...

در مورد بابایی مهربونی این حس بیشتر شد

ولی هیچ وقت نتونستم انجامش بدم...

تا اینکه تو هدیه آسمونی رسیدی و پریدی توی دلم!

و آرزوی من برآورده شد...

حالا نمی خوام تموم بشه....

یعنی می خوام بیای بیرون و ببینمت و هر سه مون

از زندگی لذت ببریم و نفسش بکشیم...

ولی این روزا خیلی لحظه های نابی اند...

کاش به این زودی تموم نشن!!!

دوست دارم زیبا رو.................

 


کلمات کلیدی:
ماه هشتم
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢  

زیبا روی من

چه زود گذشت...

با همه بالا پایین شدنهاش!

٨ماه...

٨ماه ازحضور نیلوفری تو!

شاد و خندونک من...دیگه داری کامل کامل می شی

نوبت رسیده به ناخن های دست و پاهات

کوچولوی من وزنت داره می رسه یه ٢کیلو گرم!

و موهای نرم سرت که دارن رشد می کنن...

دیروز اتاق رنگین کمونیت رو چیدیم...

وسایلت ..پرده ات...تخت و کمدت...

همه چی با هم جور شده...فقط حضور نونوی تو رو می طلبه!

با بابایی جونیت نشستیم تو اتاقت و درباره ات حرف زدیم...

اتاقت...مامانی ام حس مالکیت درمورد بعضی چیزها

از الان در تو تقویت خواهد شد!

ولی بدون که این همیشه خوب نیست..مخصوصا در مورد احساس آدمها!

حالا به وقتش برات توضیح میدم گلکم

خیلی چیزهاست که باید در موردش با هم حرف بزنیم...

بیشتر ازروزهایی که درون من چرخیدی و رقصیدی و رشد کردی!

امروز که وارد اتاقت شدم همه حسهای رنگی دنیا

درونم رو رنگین کرد!

اینجا من آرامش میگیرم...

منی که دخترکی کوچولو بودم...

حس مادرانه رو فقط با عروسک هام تجربه می کردم...

حالا یه دختر واقعی دارم!

تو رو...آتریسای نازم رو

میخوام باهات دوست باشم...همیشه باهات دوست باشم

با هم بخندیم و شادی کنیم

٣نفری...

با یک آینده روشن!


کلمات کلیدی:
57 روز مانده
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩  

دیشب تعجبی عظیم من و فراگرفته بود...

به بزرگی ابر کومولونیمبوس!

در حیرت بودم که چطور تو دختر نازم

از یک سلول کوچولوی دونفره الان به جایی رسیدی

که حرکت هات باعث امواج مکزیکی میشه زیر پوست من!!!

وای فوق العاده است....

چه قدرتی این پشت نهفته است!

کاملا میشه صدای حرکت خدا رو شنید....

نرم و آهسته!

هر روز برات هدیه های بزرگتر می آره...

هر روز...

دخترم خدا تو رو فراموش نمی کنه!

هیچ وقت...

اینو همیشه یادت باشه!

راستی عسل کوچولوی من

ممنون از عروسک نازی که برای روز مادر با باباییت به من دادی

چه ذوقی به خرج داده بابایی جونیت

که رنگش کاملا مطابق اتاقت در اومده!!!

فردا هم یک روز قشنگ و به یاد موندنیه مامانم...

زادروز تولد نیلوفری بابایی مهربونیه!

دخترکم اینو به هیچ کس نگو ولی منم گاهی به باباییت میگم بابایی!

آخه مثل باباها مهربون و دوست داشتنیه!

امشب می خوایم براش جشن بگیریم...

یه جشن کوچولوی سه نفره!

تو قطعا همه چیز رو حس خواهی کرد

و شادتر از همیشه خواهی بود...

مامانی همیشه باید این روزها رو حرمت نگه داشت

چراکه درونش یک اتفاق مهم افتاده...

قلبی تپیده و روحی دمیده شده!

 


کلمات کلیدی:
می نویسم برای خودم...
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦  

گاهی دلم تنگ می شود

برای خودم

برای روزهای تنهاییم...

برای روزهایی که چشم انتظار مسافر کویر بودم!

برای روزهای کاهگلی ام که چشم به آسمان می دوختم

و با ابرهای بهار همصدا می شدم!

گاهی دلم تنگ می شود...

برای روزهای شعرم...

هنوز هم مسافرم...

مسافر شهرستاره بارانت در پس خوابهای گریانم!

دلم تنگ می شود...

برای تمام عاشقی هایم...

برای لمس اتوبانهای تهران در وقت اضافه...

برای پارک کردن دزدکی کنار خیابان...

برای ذوب شدنهای سرخ روی نیمکت های پارک

برای آب آناناس هتل شیان!

آش خوردنهای چهارشنبه لاله!

سینماهای پنجشنبه!

دیزی خوردنهای فشم!

چشم انتظاریهای ۵روزه!

سر خوردن برفهای توچال!

مارکوپولو شدنهای بی دغدغه!

برای لباس آبی عمو شاسپند!

اولین قرمه سبزی دو نفره!

دلم تنگ می شود...

برای خنده های شبانه...

لباس سفید و دمپایی آبی..دلسوزی های عدم همراه!

دیر خوابیدن ها و فرصت داشتن ها!

ایستادن های پشت پنجره و باز شدن درب ریموت!

هدفهای ۴ساله!

ذوقهای لاغر شدن...

زبان و ورزش...

انرژی های مثبت رفتاری!

اس ام اس های یادگاری...

دلنوشته های کاغذی!

ابرازهای مکرر...

و این دلتنگی ها پاک نمی شود

حتی با آمدن میهمان کوچکمان!

و او خواهد فهمید که مادرش یک عاشق  است......


کلمات کلیدی:
روز 212
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸  

آتریسا

دخترم...بازهم خوابت رو دیدم...

توی نرم و نازک چسبیده بودی به آغوش من...

انگاری که امن ترین جای دنیا رو یافتی!

و چقدر آروم بودی...

کوچولوی من

الان دیگه قدت حدود ۴٠ سانتی متر شده!

و واکنش هات نسبت به نور بهتر طوریکه دیگه الان

می تونی حرکت منبع نور رو دنبال کنی

و چشمای نازت رو باز و بسته کنی!

روز بروز داری سنگین تر می شی

و الان حدود ١٣۵٠ گرم شدی!

آخ خوردنی من

دختر داییت می گفت عمه چه جوری قورتش دادی!!!

واقعا که خوردنی هستی عسلم

دیشب با بابایی جونی بردیمت پارک...

باز بابایی کلی برات نقشه های شیرین ریخت...

چه نوع اسباب بازیهایی برات بخریم...

زیاد زیاد بیاریمت پارک

تا قدرت کشف کردنت کامل بشه...

تا با همه چی روبرو بشی...

از همون نوزادی

منم مثل همه مامانای نگران که نکنه سرما بخوری!

وای آتریسا اَم

پرم از حس مادرانه...

مادر شدن حس فوق العاده ایه!

و گاهی از خودم دلگیر می شم که چرا وجود مادر خودم رو

اونطور که باید ارج نمی ذارم!!!

مادر رو واقعا باید بوسید..

باید نفس کشید...

باید مهر ورزید...

مادر!

نمی تونم روزی رو تصور کنم که تو با من شاید عتاب کنی!

و دل من حتما محکم تر از اونیه که با عتاب های تو بشکنه...

مثل مادرم!!!

تویی که اکنون آرام و امن در بطنم آرمیدی!

روزی قدرتمند خواهی شد

و من نحیف!

و روزی که تمام امید من به تو خواهد بود...

به توجهات..لبخندهات...حضورت....!

دخترم...مهربانی ها را در خودت نگه دار

تا روزی به روزگار بازپس دهی

تا گرامی تر شوی و خواستنی تر!

دلبرکم

منتظر رسیدن تو میوه زندگی ام!

سرخ سرخ.....

 


کلمات کلیدی:
روز198
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٥  

نازگل من

١٩٨ روز گذشت...

١٩٨ روز دربطن من !

آمدی و خندیدی و چرخیدی و باخود شادی آوردی...

روز بروز بالنده تر می شوی و کامل تر!

آخ دخترکم

این هفته چه زیباتر شدی...

مژگان بلندت به چشمان نازت اضافه شدند...

باز هم یک هدیه بکر از جانب خداوندی...

عزیزکم

یاد گرفتی در مقابل نورهای شدید واکنش نشون بدی و سرت رو بگردونی...

شیطون کوچولوی من...

حالا کلی چیزهای دیگه خودبخود یاد می گیری و ما رو حیرت زده می کنی!

دخترم الان حدود ٣٧ سانتی متر داری می شی...

بابایی می گفت کوچولوی خوشگلمون رو بعدها ببریم والیبال یاد بگیره!

هر ورزشی که دوست داشتی می تونی بری گلکم

انتخاب همیشه با خودت خواهد بود...

والیبال هم عالیه...قدت بلندتر می شه...البته نه به سرعت الان!!!

وای جیگر طلای من

تخت و کمد خوشگلت رو آوردن!

با رنگهای سفید و نارنجی و زرد و سبز!

ترکیبش واقعا زیبا و کودکانه شد...

دیروز با بابایی تمیزشون کردیم و گذاشتیم توی اتاقت!

آخ که این اتاق تو رو کم داره...

تختت رو تاب می دادم و برات لالایی می خوندم

و تو رو می دیدم که چه معصومانه لالا کردی و صدای ناب نفسات رو می شنیدم!

من ازت آرامش می گیرم...همیشه...از فکر کردن به تو..از تصور کردنت...

یواش یواش هفته های بعد وسایلت رو می چینیم و

آماده حضور نیلوفری تو می شیم...

دخترم می دونم دلم برای این روزها

که درون من زندگی می کنی،تنگ خواهد شد!

از الان این دلتنگی رو حس می کنم ولی اومدن تو به دنیا

واقعا یه زندگی دیگه رو رقم خواهد زد...

تو شادی و سرزندگی رو به همرات خواهی آورد مثل الان...

و این یعنی خوشبختی!

دوست دارم دختر نازم

 

 


کلمات کلیدی:
87 روز مانده
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠  

دخترک ناز من

چه خوش می چرخی این روزها برای خودت نازنینم

فرشته ها برات این هفته چه هدیه زیبایی آوردن!!!

یاد گرفتی انگشت هاتو بمکی...

چشمات رو باز و بسته کنی...

مامانی ام کاش می دونستم وقتی می خوابی چه خوابهایی می بینی!

رویاهات چه رنگی اند...

انگار وقتی من صدات می زنم تند تند می خوای اینارو به من بگی

و  ای کاش می فهمیدمت...

گل گلکم

می دونی فردا چه روزیه؟

۴سال از بودن من و بابایی مهربونیت می گذره!

بودن...زندگی کردن..فهمیدن..حس کردن...بخشیدن...

خندیدن ها...گریستن ها...دوری ها..نزدیکی ها...

به قول بابایی اگه می گفتن چهارمین سال زندگی خود را چگونه گذراندید...

موضوع انشاء، چقدر حرف هست برای گفتن!!!

ما هر سال این موقع کلی آرزوهای خوب می کنیم...

برا خودمون و زندگی مون

پارسال این موقع توی سرزمینی نورانی تو رو از خدا خواستیم

خالصانه

و امسال تو اومدی...با کلی شادمانی

هدیه بکر خداوندی!

و سال دیگه از خدا می خوام که سالم و شاد

کنار ما بخندی  تا جشن مون کامل تر بشه زیبا روی من

امسال کادوی بابایی در مورد تو خواهد بود...

هرچند که خودش حسابی وارده که چطور باید با تو رفتار کنه!

آخ جوجه کوچولوی ناز من

خیلی دوست دارم...

امشب برای ما حسابی دلبری کن!

 

 


کلمات کلیدی:
عصر بارونی
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳  

دختر آبی من

دیروز چه عصر باصفایی برا هم رقم زدیم....

قدم زدن زیر بارون...

من و تو...

چقدر باهات حرف زدم...

برات از قطره های بارون گفتم

از مسیر خونمون که چند ماهه اینجاییم

از آدمها...از پارک کنارخونه...از گلها...

وای تاب و سرسره رو که نشونت دادم...

می دونم کلی برای ما نقشه ریختی با دیدنشون!

ناز گلکم

چه حس قشنگی بود که دوتایی رفتیم دنبال بابایی با چتر

و خنده های مکرر از دیدن اینکه تلاشمون بی نتیجه بود و

بابایی کاملا خیس شده بود...

تو راه برگشت سه نفری زیر یک چتر...

و تو پر از امنیت و آرامش...

کنار دو حامی عاشق

که بی نهایت دوست دارن!

هر روز صبح که از خواب بلند می شم

تو هم زودی بیدار می شی و به مامانی صبح بخیر می گی!

و انگار همه آبنبات های دوران کودکیم رو یکجا بهم می دن...

اینقدر ذوق داره حس کردن هر روز تو دلبرکم

و چه با معرفتی تو که وقتی صدات می کنم

زودی جوابم و می دی که یک موقع نگران نشم!!!

آخ...آتریسا اَم

گرمات و کم می آرم تو آغوشم...

بگذره این چند ماه تا دلتنگی هام زودتر تموم بشن

با همه نگرانی هایی که از مادر شدن دارم!

از اینکه می تونم یک مادر واقعی برات بشم نه مادر نما!

اینکه چقدر بتونم احتیاجات و نیازهات و رفع کنم...

بابایی که هست منم آروم می شم...

تو هم مثل من ایمان داشته باش که بابایی مهربونی

واقعا مناسب پدر شدنه!

یک پدرواقعی...

اینو از دیدن بازیهاش و وقت گذاشتن هاش

در اوج خستگی با بچه های دیگه فهمیدم!!!

من و تو کلی خوشبختیم که

یک چنین مردمهربونی حامی ماست نازنینم...

دخترکم می بوسمت بارها و بارها که بوسیدنی هستی!


کلمات کلیدی:
روز 185
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢  

سلام دختر نازم

چقدر دلم می خواد در آغوشت بگیرم...

می دونستی از هر چی که شیرینه تو شیرین تری!!!

آخ که دلم هر روز برات پر می کشه...

مامانم

روند رشد تو داره زیادتر می شه

می دونی وزنت حدود ٩٩١گرم شده و

ریه هات دارن تمرین تنفس می کنند

مایع آمنیوتیک رو داری یواش یواش نفس می کشی...

کوچولوی ناز نازی من

داری برای اومدن خودت رو آماده می کنی

و ما چقدر آرومیم

شاد و منتظر......

دخترکم

یه سری موسیقی گرفتیم به نام baby einstein

می گن کلی روانشناسان روی اینا کار کردن

که وقتی جنین یعنی توی جیگرطلا

اینارو گوش می دن هوششون افزایش پیدا می کنه...

یه جورایی قدرت ذهنی رو بالا می بره

و وقتی هم که بیرون اومدی و اینا رو شنیدی

با شنیدنشون آروم می شی و برات آشناست....

گلکم

بابایی خیلی در تلاشه که همه چی رو برات مهیا کنه

و من کلی دارم فکر می کنم که چطور باید با توی نونو رفتار کنم

دوست داشته باشم و بهت عشق بورزم...

برات تکراری نباشم و چه بازی هایی با هم بکنیم...

یه جورایی تو دلقک بازی تبحر دارم گلکم

گاهی بابایی رو خیلی می خندونم...

آتریسا جانم

خیلی حس خوبی دارم از  اومدنت

با همه سختی هایی که اطرافیان  میگن

شب بیداریها و خستگی هاش...

تو ارزش تحمل همه اینها رو داری مامانی

آتریسا مطمئنم تو یک دختر فوق العاده خواهی شد...

از نشونه هاش پیداس...

شیطونک حالا دیگه با باباییت دست به یکی میکنی علیه من!!!!

بابا می گه دوپس تو هم لگد می زنی به من....

باشه برای جفتتون دارم...

تو که می آی بیرون قندک من

حال بابایی هم که براحتی می شه گرفت!!!

از حالا اطرافیانت مشتاقت شدن...

خاله هات نمی دونی چقدر ابراز احساسات می کنن برات...

قطعا همشون رو دوست خواهی داشت...

می دونی گلم

مامانی خواهر واقعی که نداره

ولی کلی دوستای مهربون داره که همه مشتاق تواند

و این یعنی تو خاله داری!!!!

حالا یه روز برات از روابط فامیلی میگم...

کلی مطلب هست که باید بهت یاد بدم!!!

یه شعره که من و بابایی مدام برات می خونیم

و تو هم قشنگ واکنش نشون می دی!!!

یواش یواش باید شعرای جدیدتر برات بخونیم عسلی...

نازنینم دوست دارم که دوست داشتنی ترینی!


کلمات کلیدی:
روز 184
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱  

آتریسا

آتریسا

آتریسا رویای ما....

روز 5شنبه باز هم دیدمت و ایندفعه بابایی مهربونیت هم بود...

بابایی تو رو دید...صدای قلبت رو شنید و رفت روی ابرها!

و تو شدی یه دختر واقعی ناز برای ما

وقتی که دکتر گفت توی نیلوفری یک دختری!

یک دختر دوست داشتنی و خواستنی...

و دیروز رفتیم با چه عشقی برات لباس خریدیم....

لباسای کوچولوی تو دل برویی...

آخ که وقتی بپوشیشون من و بابایی بوسه بارونت کنیم  دلبرکم

دخترکم

ببین که همه دارن برای اومدنت شادی می کنن

تا جشن اومدنت کامل بشه...

تا تو به این دنیا قدم بذاری

تا براشون دلبری کنی...

مامانم

اینا همه زیبا و لذت بخشن...

ولی لذت بخش ترین قسمتش دیدن بالندگی توست

اونوقتی که بزرگ می شی و راهت رو خودت تعیین می کنی..

هدفهات...

مقصدت...

زندگیت...

عزیزکم

مامان از صمیم قلبش آرزوی دیدن بهترین ها رو برات داره...

وقتی که خنده هات همیشه تو خونه شاد ما بپیچه

آرامش و رضایت موج خواهد زد تو قلبهامون...

و خونه مون می شه یه خونه نیلوفری!!!

 


کلمات کلیدی:
181روز
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۸  

می نویسم برای تو...تنها تو که با وجودم عجین شده ای!

در من غوطه وری و از وجود من می نوشی...

آه دلبرکم...تو با آمدنت آرامم کردی...

و چه زود فهمیدی که حامی تو هم گاهی

به تو پناه خواهد آورد!

خیلی زود...

گل زیبارو

سریع رشد می کنی و بالنده می شوی...

موهای نرمت دیگر رنگ گرفته...حالت گرفته

و من تو را در خواب دیدم...

گیسوانت فریباتر از هرچیز دیگری بود...

دل بردی از من مادر!

پوست چروکیده ات در حال صاف شدن است...

به نرمی گلبرگ گلها!

و قدت از خط کش ٣٠ سانتی من ۴سانت بلندتر شده است...

در حال کامل شدنی...

و روحت!!!

روحت!

روحت!

آتریسا نمی دانم...

گاهی بزرگترها هیچ چیز نمی دانند...

هیچ چیز!

و من وقتی نمی دانم به تو صادقانه خواهم گفت...

و اکنون گل من

چیزی راجع به شادی روحت نمی دانم...

راجع به آرامشش...

راجع به سبز بودنش...

تو وابسته به منی!

و من اکنون راجع به خودم هم نمی دانم!

هستم و نیستم...

و تو هستی و اینرا می دانم

آتریسا و دیگر هیچ..............................


کلمات کلیدی:
هذیان نیمه شب
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧  

دخترکم تو دیدی...

٧شب مشتاق و چشم انتظار...

پوشش آبی و سرخابی...

تردید!...آیا خواستنی شد؟!!!

٨  ایستاده پای آیفون...

چشم انتظار انتهای کوچه...

قلب از جا پرید...هنوز کودکانه!!!

چه گمان تلخی بود!!!

کودکانه یک توهم بود...

تنها ماری بود که زهری داشت....!!!

و فرو کرد سم خود را در بدن خرگوش سپیدش...

او یک طعمه بود...

درین سالها تنها یک زهر خورده...

شنیده ام برخی مارها پس از نیش زدن رو به زوال می روند...

آری

ناتوان تر از قبل شده ام

سم تمام شد...بدنش مسموم شد و من رو به انتها!!!

آبی و سرخابی حرفش را زد...

تنها سرخ بر جا ماند...

بر پیکر او و چشمان من!!!

و تو دیدی آتریسا

فرو ریختن ماری که آبستن بود

عقرب نه!که اقتضای طبیعتش این است...

تنها مار! برای سیر شدن روحش !!!

و تودیدی

باز تنهایی را..صبوری را...تکرار را

طلب عفو را...انقباض را فرو خوردن ها را و آخر خرناسه ها را...

تو دیدی آرامش نهان شب را...

و دیگر آتریسا و دیگر هیچ..............................


کلمات کلیدی:
178روز
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٥  

آتریسای نرم من

روز چندمیه که سردردهام و دارم تحمل می کنم...

مدتیه که شب بخیر های من مال او نیست!

(هنوزهم شب بخیرهای من مال توست در پس خوابهای گریانم)...

مدتی ست که نوازشهای من فریبا نیست!

(هنوز هم نوازشهای گرمت را نفس میکشم بر وجود بی تابم)...

مدتی ست که چشمانم دلتنگ عاشقی اند!

(چروکهای دور چشمانت را می ستایم که مهر را عمق می زند)...

زمانی دوست داشتن را مزه می کردم با تکرارش!

( دوستت دارم ها را تکرار خواهم کرد تا بی نهایت ابدیت)...

و باز آتریسا و دیگر هیچ................................................!


کلمات کلیدی:
روز 174
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱  

آتریسا ام

این روزا تو حس های عجیبی قرار می گیرم...

ذهنم هم بیداره هم نه....

هم کاری رو می خوام انجام بدم هم نه...

چیزایی که برام مهم بودن هم مهم اند هم نه...

ضربه های تو هم گاهی زیادن گاهی کم...

ولی ضربه هایی که تا الان خوردم هم بهبود یافتن هم نه!!!

آه آتریسا ام...

آه کشیدن هم آدم رو آروم می کنه هم نه....

این هفته تو حدود ٣٠ سانتی متر شدی!

دخترم یاد خط کش دوران مدرسه ام می افتم...

هرچی اندازه اش بلند تر می بود افتخارش پیش همکلاس ها بیشتر!!!

حالا تو که به ۵٠cm برسی چه ذوقی برای ما خواهی بود...

اون موقع وقتشه که پاهای کوچولوت به دنیای ما برسه...

دیگه اینجوری معلق نباشی...

آتریسا ام

ثابت قدم بودن رو بعد ها برات توضیح خواهم داد...

یه چیزی تو مایه های لیس زدن به آبنبات قیچیه!!!

شیرینه ولی اگه تموم بشه خاطرت ناراحت می شه...

اگه تو زندگیت بتونی ثابت قدم باشی

می تونی به همه آبنبات های رنگی زندگی برسی!!!

آبنباتم

مامان برای تو اِ همیشه....


کلمات کلیدی:
روز 173
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱  

آتریسا گلکم

دختری دیشب پرواز کردی توی خوابم....

چقدر تو خواستنی و زیبا هستی!

مثل یه کودک خوردنی اومدی توی افکار من

و چقدر ناز و کودکانه پریدی در آغوشم....

غرق بوسه ات کردم و یکهو یادم اومد

که سهم من از این بوسه ها نصفه و باقیش

برای بابایی مهربونیت

که جز ما کس دیگه ای رو نداره!!!

پری مهربونم

با اون موهای نرم و نازکت

دلبری کردی دیشب برای ما!

دوست دارم تا بی نهایت ها...


کلمات کلیدی:
ناتمام
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠  

حموم که رفتم یکهو هوس کردم...

اینکه الان در باز بشه و

قشنگترین خاطره ها مثل قبل رقم بخورن!!!

نشستم و چشم دوختم به در......

مگه نمیگن زن باردار هوسش نباید بی پاسخ بمونه؟!

فکر کنم آتریسا شاید یه روزی تو حموم...

چشم به در بمونی!!!.....

کاش بجای ماهی و میوه،

روحم غنی می شد....


کلمات کلیدی:
عرض
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠  

زنگهای تلفن....

پشت سر هم!

و همه هستند جز اونی که باید باشه....

دیشب ناخودآگاه دستام دنبالش گشتن...

ارتفاع تنهایی هام داره بلندتر می شه!

بلند تر از طول دستام تا رسیدن به او....


آتریسا ام

بایدبعضی از اطرافیانت رو از الان بشناسی...

غیر قابل تحملتر از چیزی هستن که فکرشو بکنی و

بخوای نسبت فامیلی بهشون بدی...

متاسفم بخاطر نداشتن بعضی چیزها!!!


کلمات کلیدی:
روز172
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠  

۵روزه که از نوازش هاش خبری نیست...

آتریسا ام

شایدباید کم کمک عادت کنی!!!

عادت...

همونی که وجود داره!!!

همونی که اشتباهه...

درد دارم و اینو تو داری حس میکنی...

دخترکم

داری بزرگ می شی و اینو دارم حس می کنم...

همیشه رومن حساب کن

وقتی دلت گرفت و دنبال همراز می گشتی...

آتریسا،مامان هست!

هست و هیچ وقت نخواهدگذاشت تو طعم تنهایی ها رو بفهمی...!!!

می دونی چرا خدای آبی تو رو دختر خلق کرد...!

چون از تنهایی من به ستوه اومده بود...

تو رو کرد همدم من!

دختر همیشه بهارم

اگه روزگاری پاییزی شدی،

مامان مثل یه درخت پر برگ تو رو از باد و بارون محافظت می کنه....

لبخند بزن دلبرکم که چند روزه آرومی...

مامان دوست داره و دلتنگته!!!


کلمات کلیدی:
171 روز
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  

...و دیگر آتریسا

و دیگر هیچ......


کلمات کلیدی:
اولین سیسمونی
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  

گاهی حس می کنم چقدرنمی شنامش!!!

کنار یک غریبه ام...

آتریسا این عمیق ترین زخم دوران بارداریم بود...

زخمای دیگه زودتر خوب شدن!!!

و اینکه به تو هم سرایت کرد...

دیگه شاداب نیستی!

ناتوانی من رو ببخش..............


کلمات کلیدی:
هفته 23
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥  

٧/٨/٨٨ روز تولد اولین نشانه های  وجود خواستنی تو بود!

دخترکم ١۶٧ روزه که با وجود من ادغام شدی و تو دنیای رنگین غوطه وری...

گاهی می گی برام ازدنیات...از هدیه هایی که خداوند موقع بازی با فرشته ها برات میا ره...

اینکه این هفته پوستت کاملا شکل گرفته و حتی داره چروک می خوره...

اینکه جویهای باریکی به اسم رگ درون ریه هات دیگه داره کامل میشه...!!!

دخترکم اینارو میگیری و می خندی...

شاد و خوشحال...

می گی هر موقع خدا میاد پیشم  و می ره یادآور میشه که باید مراقب اینها باشی

ازشون درست استفاده کنی...

حالا وقتی اومدی تو این دنیا من و باباییت برات توضیح خواهیم داد ولی

دوست دارم دخترم خودت دنبال حقیقت ها باشی...

گل گلکم تا وقتی تو اون دنیای نیلوفری خودت هستی حسابی لذت ببر

با اومدن به اینجا تجربه های جدیدی خواهی داشت زیبا و زشت...

در هر دو صورت ما دلگرمت خواهیم کرد...

آتریسا جان

گاهی فکر می کنم به این قدرت مادرانه که این اعتماد رو به من می ده که حامی تو باشم...پشت و پناهت!

در حالیکه هنوز گاهی تو دنیای کودکی خودمم...تو رنگها و فرمهای کودکیم موندم!

و البته حضور بابایی مهربونیته که باز به من قوت قلب می ده...

اون واقعا مثل یک کوه عاشق ما رو در آغوشش داره سبز می کنه...شکوفا می کنه!

آتریسا ام

درد دل کردن و حرف زدن با تو موجود نازنین خیلی خنک کننده است...

مخصوصا تو که چقدر دوستانه و ناب با ما ارتباط برقرار کردی و می کنی...

هیچ کس باورش نمیشد وقتی تو ۴ماهگی از مونیتور سونو  صدات کردم و تو به من لبخند زدی ٢بار!

در حالیکه هنوز کاملا شکل نگرفته بودی!!!

حالا هم که رفتم سراغ ترانه های کودکانه با شنیدنشون سریع می رقصی و شادیت رو به من هدیه می دی!

آخ آتریسای نازم...

تو مخلوق خدا و من و بابایی!

حالا می فهمم چرا خدا اینقدر عاشق مخلوقاتشه!

حتی وقتی درکش نمی کنن!

طرفش نمی رن...بازم جونش میره برای بنده هاش...

مهربونی خدا فوق العاده است دخترم...

اون زمون که تو برای موندن و رفتن مقاومت می کردی

و من و بابایی عجز وار از خدا موندنت رو طلب می کردیم

مهر خدا سرازیرتر شد تو رگهامون...

دخترکم

تو هدیه مطلق پروردگاری!!!

این رو هیچ وقت فراموش نکن!

 آنهنگام که گاهی زندگی چهره خشنش روبرات معلوم می کنه...

دخترم مثل اکنون قوی باش و قوی زندگی کن!


کلمات کلیدی:
روز 165
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳  

تو پاک و ساده ای، بوی سیب می دهی

یک عطر خوب، ناب و مقدس شبیه عود...

عسلک این قسمتی از غزلیه که بابایی مهربونیت برام سروده ،

و حالا تو شدی دونه این سیب

آتریسا

می دونی گاهی بابایی بهم میگه هنوز تو دوران کودکی هامم

میگه این گاهی خوبه ...

خنده رو به همراش می آره...

و حالا تو یه نی نی کوچولوی ناز نازی داری از راه می رسی کم کَمک!

از همین حالا عاشق قهقهه های ناب توام مامانی ام...

بیا و زندگی ما رو نازنین تر کن دختر زیبارو!

 


کلمات کلیدی:
relaxation
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٢  

یکی از ناب ترین لحظه هامه

هنگامی که خوابی غرق تماشای صورت معصومت می شم...

وقتی انگشت هام لای موهای زبرت می نوازن!

چشمهام روی لبای نیمه بازت می رقصن!!!

ترس بر وجودم یک تاشِ محکم می زنه...

آتریسا که اومد ناب ترین لحظه م کجا میره!!!


کلمات کلیدی:
163روز
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱  

آتریسای مامان

داریم با بابایی مهربونی طرح میدیم برای اتاقت...

یه طرح دوست داشتنی ..هرچی که باشه مهم عشق وعلاقه پشتشه!

که بدونی چقدر عزیزی برای ما!

میدونم که تو عاشق رنگهای گرمی...به گرمی حضور خودت

برات زرد و نارنجی رو در نظر گرفتیم...

بزودی میریم برا دیدن وسایل رفاهیت...

بابایی میگه بیشتر وسایل کمک آموزشی برات بگیریم...

نمی دونی چه ذوقی داره...

انگاری می خواد زودتر همه چی رو بهت یاد بده...

آتریسای نازنازیم

باباییت خیلی دوست داشتنیه!

یادت باشه همیشه بهش احترام بذاری.........


کلمات کلیدی:
روز 159
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧  

دختری ١۵٩ روز گذشت...

از تولد تو در بطن صامت من!

١۵٩ روز زندگی در محفظه ای به ظاهر بسته پر از اب

و من می دانم که این تنها دنیای تو نیست غنچه من

می شنوم وقتی با من حرف می زنی و از دنیای خودت میگویی

_ مامانی جونی!

امروز فلشته کوچولوها بازم اومدن...اینجا خوش می گذره..بازی می تُنیم

مامانی جونی! وقتی من بازی می تُنم تو دلت تکون می خوره دردت نیاد!

_ نه گل من! من لذت می برم که تو رو حس می کنم!

_ مامانی جونی! فلشته ها بازم برام جایزه آوردن ها!

لانوگو!!! همون موهای نرم روی سرم!

من خیلی دوسش دارم چون اینجولی خوشگلتر شدم!

_ مامانم تو همه جوری دلبر من هستی!

_ می دونی مامانی! این پرپرک ها هر هفته بلام هدیه می آرن...می گن اینا از طلَف خدای مهلبونه!

اینا رو میارن تا ما بعد ها که اومدیم تو دنیای شما بزرگ ها ازشون خوب مراقبت کنیم و باهاشون درست حسابی زندگی کنیم....

تازه مامانی ١سانت دیگه به قدم اضافه شده...الان ٢٧ سانتیمترم ها!

_ گل گلکم میدونم که تو به بهترین شکل از این هدیه ها استفاده میکنی...

هر چی نباشه تکه ای از قلب مهربون پدرت در تو می تپه!

رویای من بازهم با من حرف بزن...آرومم می کنه...

دختری بابایی کلی برات برنامه ریزی کرده...

قراره وقتی اومدی نقاشی و شعر رو من یادت بدم...بابایی زبان و موسیقی یادت بده...برات کتاب بخونیم...با هم ببریمت پارک و تفریح...

با تو بخندیم و نو بشیم...عاشقتر بشیم وبه تو عشق بورزیم...

مامانی ام کلی چشم مشتاق منتظر رسیدنته...

زودی بزرگ شو دنیای رنگینم!

 


کلمات کلیدی:
هفته هجده
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧  

_ مامانی ام...با من حرف میزنی عسلی؟

نوازش نوازش نوازش...

_ مامانی خوشگلم...صدامو می شنوی؟

نوازش نوازش نوازش

_ کوچولوی نازنازی بیا پیش مامانی...

بولوم

وای خدایا...تو چه میکنی!

به من چه هدیه دادی...خدایا!

تو فوق العاده ای...

اولین حس حرکتت دردرونم...

حس زندگی...

حس وجد...شعف...پرواز...

پشت این دیوار گوشتی حایل...

صدای مرا شنیدی و دویدی...

دخترکم...عاشق این دویدن هاتم...

عاشق سلام های صبحگاهیت...

بیدار می شوم...بیدارمی شوی...

می خندم ...می خندی

باتو حرف می زنم و چه مشتاق پاسخ میدهی...

دیوانه ابراز وچودت هستم...

آتریسا جان

مادرت یک عاشقه...عاشق پدر و تو زاده این عشقی...

یک عشق ناب و ابدی...

زیباروی من دوستت دارم تا ابدیت

 


کلمات کلیدی:
هفته شانزده
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧  

 تماس چشمی من با تو...

براحتی می دیدم بدن ظریف نازکت رو

انگشتان کوچولوت که انگاری به مامانی علامت می دادی

ستون مهره های سفید باریکت

دنده های نخوار ردیفت

رویای من

چه فرزندوار جواب احساسم رو دادی...

_ سلام مامانی ام

و توخندیدی...بی هیچ تکلفی...گُلسان

و بردی دل هراسان مرا...

آرامش را در وجودم آوردی دریاوار

دختر نرم نرمکم

نرم مادر را مادر میکنی...

و چه حس لطیفی ست این احساس مادرانه!


کلمات کلیدی:
مادرانه
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸  

...و تو آمدی به سرزمین نیلوفری ما!

رویای ما...

هر لحظه عاشقتر می شوم با سبزی قدمت...

با تو حرف می زنم از درونم که درونم می رقصی و چرخ می زنی!

ظریفی دختر نازم...ظریف تر از بال سنجاقک...

نوازشت می کنم و تو پاسخ می دهی

و من آرام می گیرم...قدرت مادرانه را می بلعم

زیبا می شوم که شادیت را لمس میکنم...

آتریسای ما

تو برایم حرف می زنی...از خدای نیلی می گویی

که هرروز فرشته های کوچکش را به دیدار تو می فرستد

که هر روز هدیه های نیلوفری برایت می آورند...

ماه پیش اثر انگشتانت را به تو هدیه دادند...

اکنون بدنت کامل شده...

مادرم لبخندت هنوز یادم هست...اولین ارتباط  من با تو

حسی رنگین..رنگین تراز رویایی که در سر داشتیم

هفته هفده!

صدایت کردم از پشت محفظه شیشه ای و تو لبخند زدی...

زیباترین لبخند برای من!

برای مادرت...رویای ما...دوستت دارم برای تو کم است

دختر بهارم

هفته هجده!

چه زیبا پاسخم دادی..می دانم که می شنوی..می بینی و حس می کنی

تو برای من همه رنگهایی

همه آبی ها، سبزها، زردها،قرمز ها و .........

هفته بیست و دوم!

پدرت ...مهربان ترین پدر دنیا عاشقت شده...

وجود تو را می بیند

قند می شود...شیرین می شود و من شیرین تر!

دختر زیبارویم!

گاهی در حرکت مدار ثابت می شوم

بی حرکت...بی هیچ صدایی!

تنها حس می کنم...فقط حس می کنم!

رها می شوم در خوشبختی...رنگی سپید!

تنها سپیدی را لمس میکنم

نرم و بی بهانه!

تنها بهانه حضور تو و پدرت...

تو دخترم!

نیمی از من و پدرت...

حضور خداوندِ طولانی!

هر قسمت از خداوند را در بخشی از زندگیم به وضوح دیدم...

اکنون خداوند رنگین ترین قسمتش را به تماشا گذارده!

بسیار زیبا....بسیار ستودنی...

بی همتا!

و چه بخشنده بخشید توی نیلوفری را بر ما!

دختر بهاریم...

اولین بهار زیبایت مبارک....جوانه بزن دانه نورم

که خاک و آفتاب منتظر ترینند برای دیدنت...


کلمات کلیدی: مادرانه
دانه نور
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٥  

و آنگاه که خداوند در بطن ساکت

نوری تاباند،

قلبی سرخ تپید...

آتریسا رویای ما بودی و آمدی!

چشم انتظار جوانه زدنت دانه نورم...


کلمات کلیدی:
ادغام اسفنجی
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳  

 

بر تن شب که راه رفتم...

پاهایم تا زانو سیاه شد!

ابر را که نوازش کردم...

دستانم تا آرنج سفید شد!

چمباتمه نمی زنم که

ازخاکستری گریزانم!!!!


کلمات کلیدی:
هضم سبز
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٧  

دویدیم و فریاد کشیدیم...

و او همچنان کبابش را با سس هزار شهر می خورد!

می رسد روزی که  کبدش پر شود از چربی...

چربی های قرمز!!!

و ما بایستیم هورا کشان...


کلمات کلیدی:
اوج
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠  

 

لای پرهایم گرما رانفس کشیدم!

ضد باران بودند که خیس نشدم...

خدا می دانست گاهی سرپناهی شاید نیابم!!!

و اکنون پرواز را به خاطر خواهم سپرد.

 


کلمات کلیدی:
اثر انگشت
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠  

 

در پیچش منحنی اثر آبی ماندم

که بر جای می ماند بدون هیچ تشابه!

و چه نیرومند که ملتی را می چرخاند !!!


کلمات کلیدی:
هفت رنگ
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠  

 

مغزم عرق کرد از بس در رنگها دور زدم...

کاش یادم می آمد در ابتدا چه رنگی بودم!!!

 

 


کلمات کلیدی:
عنکبوتی از جنس دوست
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠  

 

نزدیک به مگس می شوم

وقتی تار احساسش نامریی می شود...

نخواهم گذاشت چسبندگی را بر من بغلطاند!!!


کلمات کلیدی:
ثبات
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠  

 

گاهی خطر را می فهمم!

یاد هواپیماهای جنگ جهانی اول می افتم

ترجیح می دهم در عشق قدیمی بمانم تا

با خط مسافربری به نیویورک شکلات تیره میل کنم!!!


کلمات کلیدی:
شوق و رخوت
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠  

 

شب به خدا گفتم

برای نماز صبح بیدارم کن...


نوازش دستانش را که حس کردم

خواب آلوده چشمانم را بستم که

چقدر جدی می گیری...


حسی به من می گفت فردا صبح نیز نوازشت خواهد کرد!!!

 


کلمات کلیدی:
برخورد از نوع ؟!
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤  

 

به سمت چپم که غلتیدم

مغزم وارد جاذبه نیوتن شد!

حالا دیگه همهمه ذهنم رو با گوش راستم نمی شنیدم...

براحتی رقص هوا رو درک کردم!!!

 


کلمات کلیدی: یافتن
+
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤  

 

از زمین و زمان که گله می کرد

با خودم گفتم

" هیچ وقت هلوهایی که خوردم،کرم زده نبودند!...

چه خوشبختم!"

تو دل حرف زدن هم نعمتیست!!!

 

 


کلمات کلیدی: خاطرات
1 دقیقه زندگی
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥  

 

عقربه کوچک من...بزرگه تو

به همون اندازه که نزدیک میشیم ، همونقدر هم دور میشیم...

فقط عاشق 12 ام.

که ساعت  پهن میشه روی خلاء

و عاشقی از نوک عقربه ها میچکه در بی زمانی!!!


کلمات کلیدی: عاشقانه ها
شستن
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥  

 

گفتم دلم گرفته

از جنس روزمرگی نیستم

راهی داری؟

چنته رو که ریختی با گفتن نمی دونم...

دلم ذره ذره آب شد!!!


کلمات کلیدی: درد دلها
محتوای ذهن
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٥  

استاد می گفت جمع اضدادم!

به او پُک زدم و دود شدم

باکتری ای بودم که سبز را گاز زد و گیاه رویید

زرد را حل کردم و زرافه ای دوید

قطره مرکبی چکید و دستی سپید ظاهر شد

و صدای انرژی پیچید چون کشیدن زبانه RED BULL...دوپس

استاد راست می گفت!

همیشه غیر ممکن ترین ها ممکن اند...

که ترا یافتم پس از سیر تکامل وجودی ام

با اولین تابش نور اله !

 

 

 

پ.ن: لطف دوستان مهربان را بی پاسخ نخواهم گذاشت...

دیدارتان خواهم کرد در سرزمینتان.


کلمات کلیدی: خاطرات
قنوت
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٧  

 

سنجاق قفلی نیز از بست خود رها می شود

ربنا می گوید با یک دست!!!

خدا می دانست که آهن را یاد آور شد....


کلمات کلیدی:
روزهای منحنی
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٧  

 

تمام سنگ ترازوهای منسوخ

به قلبم آویزان شده

این روزها فشرده تر شده ام

تمام روز تکرار کنم

خارش مغزی ام را

"من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه"

روز شمار بکار افتاده...

٣روزِ دیگر می آیی

 

 

 


کلمات کلیدی:
خواب خاطره
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٢  

چشمانم رامی بندم

١ستاره...٢ ستاره...٣ستاره....

سرخ بدرخش!

می غلتم

١گوسفند...٢ گوسفند...٣گوسفند...

لبخند زاینده رود می آید از دور!

صاف می شوم

١چوب خط...٢چوب خط...٣ چوب خط...

دلتنگی ام پر شد دیگر!!

جنینی می شوم

نگاهت شیشه ایست!

حل می شوم درسیلیس رویا...

دیگر خوابم برده پس!

شب به خیرهایم مال توست نازنینم

 

 


کلمات کلیدی:
تیریِ دلتنگ
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٠  

می دانی گل من

 شقایق ها را در ساکَت گذاشتم

تا  سرخی قلبم را کم نیاوری...

خرچنگ ها همیشه بدیع اند

کج می پیمایند!

اکنون ساکن ام...

چشمانم در حفره فرو می رود

تو بیایی...

به همه جهات خواهم چرخید!


کلمات کلیدی: عاشقانه ها
سفر کرده
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۸  

 

از 7000 کیلومتر گفتی

و دلتنگی ات...

من همان 7 کیلومتر اول آشفته شدم!

کشاکشی شد بین جسم و روح...

بدن را رقصاندم

اما روح مرا هورت می کشید درون فشردگی قلب!

هنوز می چرخم دایره وار

فرو می روم در بغض ...

چشمانم ترا می خواند نازنین

دوستت دارم تا بی نهایت ابدیت

 


کلمات کلیدی: عاشقانه ها
تصویر آیینه گون
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٥  

 

کاشی آبی کف حوض ها رو

آینه کاری نمی کردند!

دل پاک ها در زلالی آب  تردید نداشتند...

حوض ها هم سنگواره شدند!!!


کلمات کلیدی:
 
 
 
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس