آتریسا جانم
و تو آمدی...
مثل یک نور کوچولوی سفید و پاک...
چه ناغافل دخترکم! ٣ هفته زودتر..درست روز تولد مامان!!!
انگاری با این کارت تشکر کردی و ما هر سال
یاد این درخشش ناب رو جشن خواهیم گرفت...
( و البته طفلی بابایی که باید ٢تا هدیه در ١روز به ما بده!)
هدیه ناز خداوندی
۶ماه از رسیدن سبرت می گذره...
روزهای اول چه پر مشغله سپری شدند...
تو دخترکم کاملا آروم و بی صدا می خوابیدی...
خود خود فرشته ای و من به زور بیدارت می کردم
تا لبای ظریفت تشنه نمونن!
آتریسا اَم
انگشتای کوچولوت رو به زحمت تو دستام می گرفتم...
کشیده و بلند...
وقتی دیدمشون گفتم حتما باید پیانو یاد بگیری!
اولین ناخنت رو دایی جونت گرفت
با کلی سلام صلوات که نکنه گوشه انگشتت رو هم بگیره
نفس منم حبس تو سینه!
(آتریسا به موقع ار داییت هم می گم که واقعا عاشقته و گاهی یکهو می اد به دیدنت!)
مامانی هفتمین روز تولدت مامان بزرگینا سوزن بارونت کردن...بگیر بجه رو بده بچه رو!
دل منم بده بستونی بود توش!!!
مامان بزرگی توی گوشت نام نرگس رو به همراه اذان خواند
چون قرار بود نیمه شعبان به دنیا بیای که نیومدی وروجک شیطونکم!
آتریسا اَم
اولین خنده با صدات رو هیچ وقت یادم نمی ره!
آخرای ٢ماهگیت وقتی بابایی داشت برات شکلک در می آورد..
اون قدر ذوق کردیم که من به همه اس ام اس دادم آتریسا بلند خندید!!!
از ٣ماهگی شروع کردی یه آواز خوندن..
عاشق این کارت شدم چون می دیدم دیگه داری بیشتر از پیش
با ما ارتباط برقرار می کنی و این یه حس گرم به من می داد!
یواش یواش شروع کردی به شناختن دستای کوجولوت!
با بابایی جونی کلی می خندیدیم
چون گاهی که زل می زدی به دستات یهو دومب می خورد توی سرت
و تو هاج و واج می موندی که کی بود کی بود!!!
از ۴ماهگیت یاد گرفتی که دمرو بشی و چون نمی تونستی حرکت کنی
کلی عصبانی می شدی که به دادم برسین دستم زیرم گیر کرده!
از همین ماه شیر خشکت هم شروع شد به عنوان غذای کمکیت!
شروع کردی به شناختن آمها و گاهی یاهاشون غریبی می کردی حتی با بابابزرگی!
ولی الان عشق می کنی تا می بینیش..می پری تو بغلش!
بابایی همش میگفت وای دخملمون خجالتی نشه
زیاد ببرش بیرون نکنه اینجوری بمونه!
منم می خندیدم می دونستم درست میشه!
آتریسا عشقم
اولین فرنی رو تو ۵ماهگی خوردی...اول یه کم قیافه تو کج کردی و
بعد با ولع ادامه دادی!
الان که یاد گرفتی با هر قاشقش حام می گی ...
کتابای تقویت هوش نوزاد رو هم جلوت می گیریم...
١نگاه به کتاب می کنی ١ نگاه به ما!..شاید فکر می کنی یه جور بازیه!
عاشق اتاقتی...خیلی خوشحالم ارین بابت!
نشون می ده ترکیب رنگها رو درست انتخاب کردم...
اوایل عاشق موشت بودی ولی به مرور دوست داشتی تنوع وارد عروسکهات بشه و از
بازی با یکی خسته می شدی...
الان عاشق ستاره خاله جون س.س شدی..دمشو که می کشی ملودی آروم و زیبایی
می زنه(از لطف های خاله جونی هم به موقع برات می گم که چقدر دوست داره)
چند روزه سوپ خوردن هم شروع کردی...
خیلی بلایی آتریسا
ار همین الان سوپ بدون نمک و آبلیمو نمی خوری و من موندم چه کنم!
یواش یواش می نشونمت و اسباب بازی هاتو می ریزم کنارت...
اینجوری احساس رضایت بیشتری داری..
یه جور حس استقلال...
وای آتریسا !!!
می میرم برای خندیدن هات...
روزی چندین بار باید حسابی از سر تا پاتو ببوسم و فشارت بدم تا آروم بشم!
و وقتی می بینم که تو با اشتیاق سقفو نگاه می کنی و می خندی و
منتظری که ادامه بدم بیشتر دیوونه ام می کنی!!!
آتریسا دخترکم تو با اومدنت دنیای رنگینی رو برامون آوردی
ارزشی که هیچ چیز دیگه ای درش پیدا نمیشه!
وقتی صدات می کنم منو نگاه می کنی ،دهن کوچولوت از ذوق باز می شه
و دست و پا می زنی که یعنی مامانی با من بودی
پر از هیجان می شم پر از حیرت
که چطور موجودی به ظرافت تو پر از شناختنه!
پر از یادگیری...پر از اشتیاق!!!
آتریسا تو برای منی..من به دنیات آوردم...تو فرزند منی...
حس داشتن فرزند...
خداوندا...
خارق العاده است...!
کی می گه دیگه معجره ای اتفاق نیفتاد!
تو یکیش هستی..تو بطن من پرورش یافتی و الان از وجود من تغذیه می کنی!
وای دیوانه کننده است حس مکیدنت...که زندگی میگیری...که آرامش می یابی...
گاهی اشک میریزم که می بینم چقدر ضعیفی و چقدر به مراقبت احتیاج داری...
نیاز تو !
من همیشه مراقبتم...مراقب جسم و روحت...البته شاید وقتی که بزرگ شدی
رضایت نداشته باشی که زیاد متوجهت باشم!
ولی بدون عسلکم این حس از جنینیت با منه
و تا آخرین نفس هم همراهم خواهد ماند!
حس عاشقانه مادر به فرزند که با هیچ چیز تو هیچ دنیایی عوضش نمی کنم...
و اکنون می فهمم که پروردگار چه علاقه ای به مخلوقش دارد!!!!!!